به نام نامیش که اروم جونه ...... تو زندگی همیش یه لحظه هایی هست که دوست داری اونو از عقربه های زمان بگیری... دلت می خواد به هر قیمتی شده نذاری بره ....اما شایدم به همی دلیله که همیشه داریم از فردا هامون فرار می کنیم ! شایدم از سر درموندگیه.....به قولی یه درمونده امروز واسش فرقی نداره.. که فردا سر راهش زمونه چی می زاره... بعضی وقتها حس می کنی اینقدر پر شدی از انرژی که تا ته دنیا رو می خوای یه شبه بری! بعضی وقتها هم اونقدر دلت تنگ میشه....اونقدر غصه وجودت رو می گیره.... که حتی دیگه نمی تونی واژه ها رو اون جوری که دلت می خواد بیار ی روی کاغذ راستش زمان غارتگر عجیبیه..! همه چیز رو با خودش می بره....خاطرات تلخ و شیرین..! یه روزی میاد که به همه اون چیزی که امروز برات شده یه غصه بزرگ می خندی ! بعضی وقتها دلت یکی رو می خواد که باهاش رو راست ..مرد و مردونه... بشینی حرفات رو بزنی...تا از همین غصه های به ظاهر ...مسخره خالی بشی دلت می خواد بهش بگی : خسته ام ..میای همسفرم بشی !؟ باید یاد بگیرم.....غصه هامون رو بنویسم... بدون که غصه امروز برای فردات یه قصه س..... به هر حال هر چی بود....و شد ....گذشت... امروز توی ورق سفید یه نقشی رو کشیدم.... اما اینبار منسجم.....و منظم....! به یاد قدیما! ( نمی گم تا تو خماریش بمونی ) الان دیگه خودمم " ارام " کاش میشد همیشه همین طور بمونم! امروز اگر چه نتونستم عقربه های سا عت رو نگه دارم اما چند تا چیز کوچولو ازش یاد گرفتم که خودش یه دنیاس... همیشه به خاطرم می مونه که امشب چه اروم و بی صدا گذشت! هر چی بادا باد ! امشب دنیا زیر قدمهای منه ! بقیه اش مهم نیست ! با همه تلخی های روزگار بازم تحملش می کنم....به امید یه زندگی دوباره ! سارا ـــ
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 11:5 بعد از ظهر توسط سارا
|

دلم خیلی گرفته نمی دونم چرا ! ولی احساس خوبی ندارم دلم می خواد از اینجا فرار کنم ...برم یه جای دور... جایی که هیچ کس منو نشناسه..... جایی که هیچ کس نباشه.... سکوت.....سکوت......سکوت .....و سوت و کور... دلم می خواست کسی باشه و طاقت شنیدن این همه دردم رو داشته باشه... خدایا..این همه فکر واسه یه ذهن کوچک...! این همه درد این همه حرف نگفته.... میخوام دیگه زندگی رو مسخره ببینم... برام همه چی تموم شده... شدیدا نیاز دارم به تنها بودن... حالم خوب نیست....بد هم نیست... حالم هیج است ...هیچ ! می خوام تو مرداب زندگی غرق بشم ! سارا ـــــ
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 7:30 بعد از ظهر توسط سارا
|

دیگه نتونستم دووم بیارم می خواستم دیگه چیزی ننویسم ولی نشد راستش یه حس تازه تمام وجودم رو فرا گرفته این حس می دونی چی ازم می پرسه!؟ می پرسه واسه چی یا کی زنده ای؟ توی این چند روزی که هیچی ننوشته بودم بد جوری دلم گرفته بود نمی دونستم چی کار کنم تو کمکم می کنی ای خدا!! تصمیم گرفتم از این لحظه به بعد تو این دنیا نباشم نمی دونم چی میشه یا کجا می ره ! می رم به سرزمین رویا ها مگه نه اینکه که من فرمانراوی زندگی خودم هستم! میخوام نقاب بزنم... میخوام مغرور شم می خوام همیشه خسته باشم می خوام همیشه بی حوصله باشم می خوام دیگه واسه هیچکس وقت نذارم می خوام بشم یه ادم معمولی... می خوام دیگه نباشم دیگه هیچی نباشم می خوام دیگه حرفای قلمبه سلمبه نرنم دیگه نمی خوام فکرای گنده گنده بکنم دیگه نمی خوام دلم واسه هیچکسی بسوزه... خسته شدم از هر چی شاد بودنه.. خسته شدم از هر چی خنده س خسته شدم از گریه کردن خسته شدم از هر چی دور و برم خسته شدم از هر چی که اسم ادم ..داره ! دیگه نمی خوام برای کسی مهم باشم.. دیگه نمی خوام باشم... دیگه می خوام نباشم.... راستش یاد گرفتم...که گاهی وقتها برای بودن باید نبود...! ساراــــــ
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 7:42 بعد از ظهر توسط سارا
|

امشب پر
شدم از یه سکوت پر از درد.... می خوام
بنویسم.... می خوام سکوتم یه جورایی
بشکنم.... می نویسم ...به تویی که رفتی و تنهام گذاشتی
.... کاش
کسی تو دلمون پا نمی گذاشت... یا اگه می گذاشت ...بعدش تنهامون نمی
ذاشت... کاش اگه تنهامون می ذاشت.....رده پاشو تو دلمون جا
نمی ذاشت! ای ادما
! امشب یه سکوتم پر درد...پر فریاد
! در و دیوار منو می
فهمن... اما دریغ از یه ادم..!یه هم
نفس! خدا جونم
: تو منو می فهمی
.... اما افسوس که خیلی وقته حس می کنم...باهات فاصله
گرفتم! بی شک...غیر تو نمی فهمه من چی گفتم.....و چی تو
دلمه! تو
بهم بگو
! پس من چی کار کنم
!؟ ای مهربان تو
بگو... از که پنهان کنم راز دل خسته خویش را
!؟ در دل قلعه راز......و قفس سخت
نیاز
از که پنهان کنم راز دل خسته خویش!؟ سارا
ـــــــــــــــ
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 6:39 بعد از ظهر توسط سارا
|

مونس جانم........ عزم سفر از کویر دلم را داری !؟ برو...... اما بدان که لحظه لحظه زندگیم.... هنوز هم سرشار از عشق به توست.... عکست در دفتر خاطرات دلم جا مانده است ! و اسمت در خط خط کاغذ ذهنم..... باشد .....تا همیشه باقی بماند یاد گاری هایم در کنارت باشد.... مبادا که فراموش کنی...که یک روز با هم بودیم! زین پس اشعارم در پی سازی خواهد بود که مرحم دل خسته ام باشد بدان چه جوابم بدهی.......چه جوابی ندهی ! چه مرا یاد کنی....و چه برانی از خودت باز هم دلم در نبودنت......می گیرد خداوندا : انکه در تنها ترین تنهایی هایم مرا تنها گذاشت.... در تنها ترین تنهایی هایش ....تنها نگذار! و با فریاد بی صدا می گویم : برگرد........ بیا و در همین قلب بی طاقت بمان..... بغض راه گلویم را بسته است..... و دستانم نای نوشتن ندارند....... من تحمل دوری از تو را ندارم ! ساراـــــــ
به خاک مقدس عشق...سجده می کنم.....
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 6:32 بعد از ظهر توسط سارا
|

هی فلانی.....
زندگی شاید همین باشد....
یک فریب ساده کوچک.......
انهم از دست عزیزی که دنیا را چز برای او نمی
خواهی....
من گمانم.....
زندگی همین باشد ! " ساراـــــــــــــــ یه غروب دلگیر
دیگه "
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 6:23 بعد از ظهر توسط سارا
|

تنها تو بودي كه بود و نبودت يگانه بود
غير از تو هر چه بود انچه نمود ان نيست بگشاي در به روي من و عهد عشق ببند كه اين عهد بستني و اين در گشودني ست اين شعر خواندني اين عشق ماندني اين شور بودني اين لحظه هاي پر شور اين لحظه هاي ناب اين لحظه هاي با تو نشستن سرودني ست تنها به خنده يا به شكر خند ه هاي تو گر د و غبار ز دل تنگ من زدودنيست در روزگار هر كه ندزديد مفت باخت من نيز مي ربايم اما چه ؟ بوسه .. بوسه از ان لب ربودني ست !
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 10:15 بعد از ظهر توسط سارا
|
