شاید تقدیر این بود که بمونم....و باز بنویسم.... تو این چند روزی که ننوشتم..بد جوری دلم هواتو کرده بود شاید اشتباه از من بود که همه رو می خواستم از دریچه خودم ببینم گذر عمر با کسی شوخی ندارد می بینی که هنوزم زنده ام ! اما خوشحالم که پیشم نیستی ..... می دونم که اگه باز حالم رو می دیدی ..........دلت می گرفت! اخه تو از گریه کردن هام بدت می اومد ...... اما حالا مدتهاست که لحظاتم همه به گریه می گذره حالا که تو نیستی که بهانه هامو واسه گریه کردن تحمل کنی! برای همه حرف می زنم مهم نیست کی گوش بده مهم اینه که همه بدونند هنوزم دوست دارم و هر لحظه زندگیم با یاد تو می گذره! فکر کردم گذر زمان باشه به همه چی عادت می کنم خدا هم از دست گلایه هام خسته شده.... روزهام بی تو می گذره ...اما به چه وضعی !؟ ....فقط خدا می دونه! لحظات و ساعات می گذرند.....و روزها هم از پس هم شایدم هنوز تقدیرم این بوده که بمونم....و ببینم..بی تو بودن رو! اما تو به من بگو: ایا نفس کشیدن و خوابیدن دلیل زنده بودنه!؟ من زیاد نمی تونم خوب حرف بزنم.....و میدونم که از دستم خسته شده ای! دیگه سارا اون دیونه سابق نیست.... حالا خودش رو هم دیگه گم کرده.....راستش رو بگم با خودم هم غریبه شدم! دیگه دلی برام نمونده که بخواد برای کسی یا چیزی تنگ بشه محبت بی بها ترین کالاست....و گرانترین ! مال منو که به هیچم نخریدند....! به هیچ! می دانی عزیزکم...مردها عجیب سنگی و سرد هستند! دوست داشتم یه روز مثه اونها بودم.... می دونی دیگه هیچ چیز برام مهم نیست... تو دنیایی که بودنم اینقدر بی ارزشه....همون بهتر که نباشم! سارا
کاش هیچ وقت زاده نمی شدم....
خیلی دلم می خواد یه روز از دریچه چشمای اونا به زندگی نگاه کنم
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 9:25 بعد از ظهر توسط سارا
|

تقدیم به تو که معنی عشق را بر لبانم پرورش دادی دوستت دارم و عاشقتم ....تا همیشه هر رزو به امیدی دوباره به امید به حقیقت پیوستن رویا های شبانه ام و به امید نگاه هایی که شبم را تا صبح با ان سپری کردم می گذرانم روزها را با گشودن چشمها اغاز می کنم اغازی دوباره.... بی تو و بی انکه خود بخواهم غرور با تو بودن را در لحظه لحظه روز هایی که با تو گذشت در وجودم حس می کنم می خواهم امشب از تو بنویسم از تویی که رد پای خاطراتت لالایی شبانه ام شده است می خواهم از لحظه هایی بنویسم که یاد اور خاطرات من و توست بدان که با نبودنت تلخی های روزگارم را با خود به خواب می برم ای نگار گر تمام دوست داشتنی هایم ای انکه در لحظه لحظه زندگی ام صدای پای نگاه ها لبخند ها و گریه هایت حک شده است بدان که روزهایم را به امید شبهای با تو بودن و شبهایم را با غم نبود تو به صبح می رسانم از خدا می خواهم تو را برای همیشه در قلبم جاودانه نگاه دارد به امید روزی ....که با تو بودن را دوباره اغاز کنم !

+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 8:15 بعد از ظهر توسط سارا
|

روز مادر یعنی به تعداد
همه روز های گذشته تو صبوری !
روز مادر یعنی به تعداد همه روز های اینده تو دلواپسی
!
روز مادر یعنی به تعداد ارامش همه خوابهای کودکانه تو بیداری
! روز مادر یعنی بهانه
بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد
روز مادر یعنی بهانه در اغوش کشیدن زنی که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو
بود
روز مادر یعنی باز هم بهانه مادر گر
فتن.....

+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 11:56 بعد از ظهر توسط سارا
|

پروردگارا : دلم گرفته و دوست دارم مثل ابرهای بهاری گریه کنم و اشک بریزم یا یه دل خسته و غمگین و دلشکسته از زمونه به خاطر بی مهر ی هاش به خاطر همه چیز و همه کس دلم گرفته اخه چرا من !؟ مگه من چه گناهی مرتکب شد ه ام که زمونه اینقدر ازارم داد!؟ باز هم در خلوت تنهایی هام و بی کسی هام به تنها معبودم پناه می برم و از او برای ادامه زندگی ام کمک می خواهم می خواهم که به حرفهای دلم گوش بده و تسلی خاطرم باشه تنها اونه که همیشه شنوای راز های دلمه و هیچگاه خسته نمی شه خدا وندا : با تو سخن می گویم....تویی که محرم تمام اسرارم بوده و هستی خدایا نمی دانم چرا تو این دنیا همه چی فانیه!! دنیا برام مثل یه قفسه که پرنده ای توی اون گرفتاره و از غم دوری و جدایی از دوستانش دیگه ترانه نمی خونه دیگر شقایق برایم معنی عشق را ندارد دیگر همه چیز برایم بی معناست می خواهم فقط با تو سخن بگویم که همیشه و همه جا پشتیبان من بوده ای و همدل و همراز زندگی ام خدایا تو را عاشقانه و عارفانه می پرستم چون هر گاه در عمق نگاهم به تو می اندیشم ارام می گیرم خدایا .......نا امیدم نکن !
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 4:35 بعد از ظهر توسط سارا
|

بیا به هم قول بدیم و پرنده ها رو شاهد بگیریم که هیچ کدوم از ما کوچ نکنه بیا به هم قول بدیم که خودمون رو تو زندون تبعید کنیم حتما می پرسی کدوم زندون ؟ اره ....زندونی که من و تو با هم ساختیم زندون من قلب توست و زندون تو قلب من بیا به هم قول بدیم که به غیر از خودمون هیچ کس رو تو زندونمون راه ندیم بیا قول بدیم که قول داده باشیم به هم که فراموش نکنیم همدیگر رو
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 10:40 بعد از ظهر توسط سارا
|
