من از تبار دردم عمریه بی طلوعم مثل غروبی سردم ایینه دار غربت با ادما غریبه تاریکه سرنوشتم بغض راه گلومو بسته از شب به شب رسیدم از کوچه ها به بن بست ای ادمای سرخوش ایا توی دلتون جایی هم برای من هست ؟
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 9:47 بعد از ظهر توسط سارا
|

" نمی دونم که تو رو نفرین کنم یا این دلم !؟" " نمی دونم که تو حل مشکلی یا مشکلم !؟ " " با تو عاشقونه بودم پس چرا " "حسرت یه روز عشق مونده به دلم ..!؟ " اما نه !! .... شایدم فکر می کردم که عاشقت بودم ! شایدم دلتنگیم برات یه عادته ! "نه کسی می دونه که من چی می خوام" "نه خودم دونستم عیب کار کجاست " نمی دونم ! به خدا نمی دونم ! چرا هیچ کس این اشکهامو نمی بینه !؟ حتی خدا ...... خدایا نکنه فاصله افتاده بین من و تو ! انگار از اون بالا بالا ها گریه هامو نمی بینی ! "تا به هر کس میگم عاشقی چیه ...! " "میگه ول کن .... عاشقی تو قصه هاست ! " واقعا عاشقی تو قصه هاست ؟! یا اینکه این منم که هنوز توی دنیای قصه ها زندگی رو می گذرونم !! من هیچی نمی دونم .... عاشقیه یا قصه ست !! هر چی هست هنوزم دلم بهونه تو رو می کنه ! به اونی که اون بالا بالاهاست .... " هنوزم دلتنگتم " دلنوشته های یه دختر تنها ــــــــ سارا
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 5:31 قبل از ظهر توسط سارا
|

به او بگویید : " دوستش دارم " شاید از ته دل .... با هر طلوع .... بی غروب ... تا اخرین دم ! اما .... شاید ... بی جواب بماند دلم ... ! خدایم یکی بود نکند ..... که او قبله ام بود .... چه باید کرد ؟ قبله ام را برگردانم یا نه ؟ نه نمی توانم ! بگذار خواستنش در دلم بماند ! صدایش کردم .... با تمام وجود ...... همچنان منتظر و نگران شاید صدایش . نوایش . گریه اش . و حتی تبسمش را بار دگر ! نه .... به او نگویید که صدایش کردم هیچ به او نگویید ! " بگذارید عاشق بماند "
+
نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 5:32 قبل از ظهر توسط سارا
|

نمی دونم این نگاه منه که اینقدر بی معنا شده ... یا قلب دیگرانه که سنگی شده ... نمی دونم ! حضور منه که تو زندگیم کمرنگ شده ... یا خاطرات گذشته ست که اینقدر پر رنگ شده ... نمی دونم که حرفهای منه می رنجونه ! یا اسمون چشمای دیگرانه که اینقدر تیره و ابریه ... نمی دونم که خوابه منه که اینقدر سبک شده ! یا این فکر دیگرونه که یه لحظه هم ارومم نمی ذاره... نمی دونم باید واسه خودم شاد باشم یا برای نبودن تو غمگیمن! واقعا نمی دونم ! هیچ کدوم رو ! اما فقط یه چیزو خوب می دونم اینکه " حتی اگه بدونم هم هیچ فرقی نمی کنه "
+
نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت 6:57 بعد از ظهر توسط سارا
|
