خدایا .... خدایا دوباره خسته شدم . از خودم خسته شدم خدایا .....چیزی ندارم تا با اون پیشت حاضر بشم .... دستم خالی ....البته خالی خالی که نه ....یه عالمه گناه جور وا جور.... گناههایی که همشون رو تو برام پوشوندی.... گناههایی که یواش یواش روی هم جمع شدن و دلم رو یه جورایی سیاه کردن ..! خدایا امشب پناه می برم به تو . من اون بنده خوار و ذلیلت هستم که یه بار دیگه با چشمانی گریون به درگاهت اومدم . خدایا دیگه نمی خوام منت هیچ کدوم از بنده هات رو بکشم ....! می خوام تنها مامن من خودت باشی و بس...! خدا جونم از اینکه هنوزم می بینم با این همه گناه هنوز هم بنده ات رو از یاد نبردی .....تو رو شکر می کنم ...! خدایا اونقدر همه چیز رو توی خودم ریختم که دیگه دارم از درون ریزه ریزه خرد می شم...! خدا جونم تو امشب به حرف دلم گوش می کنی ..!؟ نه ؟! خدایا امشب اومدم تا یه بار دیگه به تو پناه ببرم ... از همه مشکلات درونیم .... از هر چی دور و برم منو ازار میده ..!از این همه سکوت ..بالاجبار ! از کوه درد و اندوه زندگیم ...!! خدایا تو خودت خوب می دونی که هر شب توی بستری از درد و اندوه می خوابم..... و اروم اروم نام تو رو توی دلم زمزمه می کنم .... پس ای یکتای بی همتا امشب یه گوشه چشمی به بنده نا چیزت بنداز ....! مرا دریاب و دعای من رو امشب مستجاب کن ...! خدایا چشم امیدم فقط به درگاه خودته .... .! منو که از درگاهت نا امید بر نمی گردونی ..؟! دلنوشته های یه تنها ـــــــــ سارا
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 10:22 بعد از ظهر توسط سارا
|

و باز هم امشب بهانه ای نیست برای نوشتن هام....اما امشب هم بی بهونگی ام ....بهونه ای میشه برای یه نوشتن....! بی تو.... اما از تو ...! و باز هم خسته ام...
خسته تر از پیش ..... از خود " خودم " خسته ام .
از بی مهری ها و نا مهربونی ها دلم گرفته ...! " غمهایم " تموم دارایی های منه !
خودم غمگین ....روزگارم غمین ....! اما باید ساخت و ادامه داد !
و باز هم بهانه ای نیست برای دوست داشتن ....برای زیستن ....و برای بودن ....
امشب ا ز همه ادمیان نفرت دارم ....
از مهم نبودن ها ....گله دارم . از بی وفایی ها گله دارم . از این دنیای متمدن امروزی که
توی اون احساس جایی نداره گله دارم .
می گویم و می نویسم..... و تمام اندوهم را در واژگانم فریاد می زنم .....!
باشد تا اشنایی دریابد مرا و این دل خرابتر از خراب مرا ...!
دلنوشته های یه تنها ــــــــ سارا
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 10:10 بعد از ظهر توسط سارا
|

امشب من هستم و یه تنهایی بزرگ....
جایی ندارم که اونو از دیگران مخفی کنم
تنهایی که مدتهاست بود و نبودم به هم گره زده...
تنهایی که مدتهاست تو وجودم می خواد جایی واسه خودش پیدا کنه
انگار که زندگی کرده ام سالهایی رو بی تو ... بی من ...
شایدم هم اکنون زندگی نمی کنم...
اصلا مگه فرقی هم میکنه .....
مهم اونی هستش که گذشت و قدرش رو ندونستم ...
خوب یا بد ...... درست یا نادرست .... دیگه هیچ اهمیتی نداره ...
مهم اینکه که می گذره و بالاخره یه روزی تموم میشه
تو خیال خودم .... ذره ذره ش رو .... یکی یکی ..... مرور کردم ...
می دونی چی برام باقی مونده....
یه چشم بارونی .... یه قلب شکسته .... یه قلم ناتوان از نوشتن .....
و یه سری خاطرات پریشون ... مثه یه کلاف سر در گم ....
امشب تازه فهمیدم که رسیدم به اول خط ....
انگار نه انگار که سالها بودم و شایدم زندگی کردم
خداجونم :
اگه قرار بود تو همون اول راه بمونیم ... پس واسه چی حق زیستن رو بهمون دادی ؟
چرا غصه .. اب ...غصه نون ... و غصه امروز و فرداها ..؟
خداجونم :
اگه قرار بود که فردای دیروز مون همون دیروز امروزمون باشه ... چرا بهمون حق حیات دادی ...؟!
خدایا .... امشب بازهم ازت گله دارم ... از خواسته های تو... از تقدیر من ...! از سالهایی که گذشت ....و قرار نبود فردایی بهتر از امروز نصیبمون باشه ...!
خدایا .... میدونم که اونی که می خواستی نبودم ... ! اما خواستم که باشم ...کم یا زیاد ! درست یا نادرست دلم همیشه با تو بوده ... ! هیچ وقت ازت نخواستم به جزای خوبی های ناکرده ام اجر و مزدی ازت بگیرم... ! اما گناه ناکرده ام رو نمی دونم........!!
محکوم به یه زندگی ... نامردونه ...قسمت من نبوده....!
خدا جونم :
اگه می خواستی دنیا رو اونجوری که عدلت حکم میکنه بین بنده هات قسمت کنی ...فکر نمی کنی حق یه بنده عاصی گناهکارت هم حتی بیشتر از من بوده !!؟
پی نوشت : خدایا راضیم به رضای تو .... بنده ناشکرت از روی دلتنگی در شکایت رو به روت باز می کنه ..! تو به دل نگیر .....(( یا ارحم الراحمین ))
سارا ـــــــــ یه تیکه حرف خودمونی با خدای خودم ... از سر دلتنگی
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 10:29 بعد از ظهر توسط سارا
|
