منو تو حال خودم بذاريد... امشب هيچ حالم خوش نيست.... نمي دوني امشب دلم هواي پرواز كرده... از اينجا تا اخر دنيا.... يه جايي كه كسي منو نبينه... نمي دوني امشب چه قدر دلم مي خواد پرواز كنم بي بال و پر.... ديگه شدم يه ديوونه درست حسابي.. مي خوام اينبار بهت ثابت كنم كيم..! يه دختر بدكاره ... بي كس و كار... مي خوام از امشب بي دليل بخندم... مي خوام گريه كنم مثه هميشه... اما اينبار بي غصه... مي خوام از امشب نفس بكشم....!!نفس ....مي فهمي ! مي خوام فراموش كنم كه كي بودم و چي كاره بودم مي خوام هر چي درد و غصه س بسپارم به دست فراموشي نه .... ديگه نمي خوام..! قلبتم مال خودت...! ديگه خسته شدم ...از انتظار اومدنت... مي خوام بشكنم هر چي حريمه ... مي خوام به همه دنيا از امشب پل بزنم... بهم ديگه نگو كه بر مي گردي... اما بهم نگو كه به يادت باشم ... نگو كه ديگه هنوزم چشم به راه اومدنت باشم... اگه يه روزي اومدي و ديدي .... ديگه از ساراي تو چيزي نمونده ازم شاكي نشو... باهم قهرنكن... چون ديگه مي خوام فقط باشم.... مهم نيست چه جوري .... مي خوام احساس كنم كه هنوز هم زندم... نفس مي كشم... باور كن ديگه هيچ ارزويي ندارم.... حتي اينكه دوباره پيشم برگردي.... نمي خوام تموم كنيد بسه خسته شدم ازادم بگذاريد هوا مي خوام.... يه كمي نفس نگوييد چرا..!؟ نگوييد بمون.. نگوييد تو باز شروع كردي..!! مي خوام براي هميشه توي خودم باشم... دلنوشته های یه دختر تنها ـــــــ سارا
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 8:40 بعد از ظهر توسط سارا
|

سكوت نشنونه مرگه امشب خيلي سعي كردم اونو كلمه به كلمه جستجو كنم شايد ته اون مونده باشه كلامي ترانه اي يا حتي زمزمه اي براي بيان تموم ناگفته هام اما چيزي بيشتر از يه نقطه پايان نيافتم ديگه طاقت اين نبودن رو ندارم اگرچه بودنم هم اين روزها چنگي به دل نمي زنه
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 3:53 بعد از ظهر توسط سارا
|

دوباره پاييز و امسال هم هيچ حرف تازه اي واسه گفتن نداره يا اين همه هر سال ميادش و با اومدنش درخت ها خيس برگ ريزون مي شن . .. ... همه اينها نشون از گذر روزهاي عمرمون داره نشون از همه اون چيز هايي داره كه يك به يك از دستشون ميديم يه روزي با دل بهاريمون به همديگه نگاه مي كنيم ناباورانه همديگه رو احساس مي كنيم دستهامون رو مي فشاريم قلبهامون رو به هم پيوند مي زنيم و روز ديگه نگاهامون رو از هم مي دزديم دستهامون رو از هم پنهون مي كنيم و اروم اروم همه چي رو فراموش ميكنيم مثه اينكه هرگز همديگر رو نديده ايم نفس زندگي همينه " از هيچ به هيچ" . . . کاش قدرروزهاي بهاري دلمون رو مي دونستيم " افسوس" دلنوشته های یه تنها ـــــــــــــــــــــــــــــ سارا
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 8:43 بعد از ظهر توسط سارا
|

همچنان دورم ... از تو ! و لحظه هاي با تو بودن ! مي داني كه هنوز هم امدنت را لحظه لحظه شماره مي كنم به سان تك تك ارزوهاي دست نيافته ام ! همچنان بي خبر از تو... و من بيدار ... بيدار ! نيستي .... و هيچ نشاني از تو نيست تا از ديگران نشاني از تو جويم ! دستانم بي رمق از نوشتن هاي بي فرجام... خسته ام .... خسته از براي رفتن ... نا توان از براي ماندن... اما هنوز هم تك تك ارزوهايم را در چشمان تو جستجو مي كنم .. خانه اي مي خواهم .... از جنس خودت... و از جنس مني كه از من تهي شده است..! مامني مي خواهم ... پر از سكوت ... در ميان دستهايت ... اما تو نيستي ! نا باورانه لحظه هاي تولد دوباره ام را در ميان لحظه هاي مرگ مي جويم ... من هيچ نمي دانم .... فقط مي دانم كه هنوز هم دلسپر ده ام و منتظر.. اي اخرين نفسم .... بودنت تمام ارزوي من است ... بودنت تمام خاطرست .... تو تمام ارزويي بر تك تك خاطرات ....فراموش شده ام ... بهانه كوچكم ... دلم هنوز هم برايت تنگ است ... سارا _________ از سر دلتنگي
+
نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 9:7 بعد از ظهر توسط سارا
|
