ستارگان اسمان خدايم را مي خواهم !! بگوييد : خانه خدا يم كجاست ! مي خواهم امشب عاجزانه يك بار ديگر به خاك درگاهش به سجده خواهش بيفتم ... نمي دانم چرا اينجا مي نويسم ! شايد دلتنگي هاي چند ماهه ام ديگر تمام شدني ست ! شايد امشب هم تخيلات شعر گونه ام مرا مهبوت خويش كرده اند امشب دل اسمان هم بار ديگر باراني ست ... و من در گو شه اي دنج و خلوت غرق در تنهايي خويش ... مي روم تا بار ديگر تمام اندوهم را در چند خط نوشته به يادگار بگذارم... باور كن هنوز هم همان دختركم... همان سر به هواي هميشگي... همان دختركي كه اگر دستان مهربانت را از دستان كوچكم رها كني.. راهم را براي هميشه گم مي كنم .. دخترك امروز بدون انكه بخواهد... كلمات به سادگي در سطح سپيد كاغذش نقش مي بندد... دخترك حتي نتوانست روي شانه هاي مهربانت جايي براي لحظه اي ارامش پيدا كند... بگذار ساده بگويم : بهانه ام ... امشب جاي خاليت را بار ديگر در ميان حرف حرف كلماتم ديدم " امشب مي خوام تو خيال كوچيك خودم به عدد تموم اشكهام براي " خوشبختیت دعا كنم .... امشب توي خيالم براي هر دومون" " يه كلبه كوچيك با گلهاي ياس و اطلسي ساختم ..." " مي خوام مهمون دل منتظرم باشي ...! قبول ؟!؟" دلنوشته های یه دختر تنها ـــــــــــــــــــــــــــــ سارا
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 10:36 بعد از ظهر توسط سارا
|

بهونه كوچكم : نمي دونم واسه كي داري از دلتنگي هات مي گي !! از بغضت ! شايدم من خيال مي كنم كه دلتنگي ! مي گفتم : " نباشي من چي كار كنم ؟" قرارمون يادت رفته ! ديگه كي وقتي من دلتنگ يه لالايي شبونه مي شم بگه من كنارتم !؟ اين همه فاصله بين من و تو ؟!؟ نكنه راهت رو گم كردي ؟! گفته بودم كه من دلم كوچيكه !زياد ازم دور نشو ! اينجا مي نويسم شايد بشنوي... اما نه ...حرفام با اين بغض فروخورده ام ديگه شنيدني نيست ... به خدا گفتم :" اگه قراره برگرده ... امشب خبرم كن .. اگرم نه .... پس خودت اين دلتنگي رو ازم ببر همون جايي كه بوده نمي دنم قراره دلتنگيم به دل كدوم عاشقي امشب مهمون باشه ؟! چيه .؟ نمي خواي امشب برام قصه گوي تنهايي هام بشي؟! اينجا نوشتم شايد نگاه خيسم رو ببيني .... اما نه ... ديگه نگاه خيسم هم ديدني نيست ... مثل اينكه امشب هم بايد گريه هام برام لالايي باشن... سارا _____________ از سر دلتنگي
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 9:59 بعد از ظهر توسط سارا
|

يواشكي ... از لونه كوچيك دلم به تموم دنيا نگاه مي كنم.... مي خوام برم به اسمونا.... شايد اون بالا بالا ها تونستم يه جورايي گمشده ام رو پيدا كنم.... امشب بيشتر ازهميشه حس مي كنم بهت نياز دارم ... اما اينجا هم تاريك و سرده ... يه گوشه اي كز مي كنم... ساكت و اروم .... سردمه... حس مي كنم تموم وجودم داره تيكه تيكه يخ مي زنه... كجايي كه من رو گرم كني !؟!؟ الان بد جوري به وجودت نياز دارم ... دارم به اخر مي رسم ... پس تو كجائي ؟!!؟ سارا _______________ از سر دلتنگي
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 9:14 بعد از ظهر توسط سارا
|
