يه روزي يه فرشته كوچولو با يه دل پاك و دو تا چشم زيبا كه دل همه ادما رو اسير خودش مي كرد با يه لبخند قشنگ.... با يه نگاه پر عشق از اسمونا اومد و .. دل دختر ك رو اسير خودش كرد عوضش غصه ها شو ازش گرفت حالا ديگه اون تنها نبود فرشته شده بود قهرمان روياهاي دخترك دخترك عاشق دنياي پاك فرشته ش شده بود با صداش و نگاش زندگي مي كرد دل اونو از همون اول با خودش برده بود كجا ؟ نمي دونم ! شايد پيش ستاره ها ي اسمون اون دور دورا اره ! حالا اون ديگه شده بود عشق ونياز دخترك با داشتن فرشته ش ديگه اون بي بهونه زندگي مي كرد شده بود همه زندگيش مگه از دوري اون خوابش مي برد !؟ اما دخترك يه غصه بزرگ داشت مي گفت " اگه يه روزي فرشته اون از اينجا بره !! اگه بره و عاشق يه زميني ديگه بشه !! ا گه يه وقت يادش بره اين پايين پايين ها يكي چشم به راهشه اگه يه روزي بره و بر نگرده .. اخه دخترك همين يه دلبستگي رو توي اين دنيا داره !! . . . مدتهاست دخترك سراغ فرشته اش رو از ستاره هاي اسمون مي گيره اخه اون ميدونه كه فرشته ها هيچوقت نمي ميميرن . . . " تو رو خدا بهم بگين كجا صبوري مي فروشن !؟" " دوباره شدم مثه گذشته هام" " منتها اين بار ديوونه تر "
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 9:53 بعد از ظهر توسط سارا
|
