بعد يه عمري يكي رو ديده بود همزبون خودش از جنس خودش.. شايدم همزادش بود ! همه دنياش ... همه زندگيش شد اون... بهش ميگفت : دوست داشتن يه فرصته ...اين فرصت رو ا ز خودت نگير ! ميگفت : بايد يكي باشه كه هر روز گرماي تنش رو كنارت حس كني وقتي كه از همه دنيا دلت مي گيره ... وقتي كه ارزو ميكني كاش امشب اخرين باري باشه كه چشمات رو مي بندي وقتي كه از همه چي و همه كس خسته مي شي ...كم مياري اون باشه شونه هاش واسه خستگي هات ... سر انگشتاش واسه لمس كردن صورتت ...وقتي كه از بي كسي خيس اشك مي شن يكي باشه كه وقتي ميري تو بغلش همه ي دردهاتو فراموش كني كسي كه دنيا به اندازه اغوش اون واست معني داشته باشه... خيلي چيزهاي ديگه هم گفت بهش ... ولي خودش يه كاري كرد كه اون نتونه اين حس هاي خوب رو يه جورايي تجربه كنه . . . من اونا رو بهش نگفتم ! اون دختره من نبودم ....! يعني من بودم ...ولي چند ماه پيش ...... من امروز خيلي ديوونه تر از اين حرفام !! من امروز مي خواد ازت معذرت بخواد واسه همه اون چيزهايي كه مي خواست و نشد! من با همه حرفاي قشنگي كه واست داشت يه دنيا فاصله داره!! بد جوري به هم ريختم... مي دونم كه حالم رو نمي دوني ! نمي دونم تا حالا تجربه كردي!! يا نه ! يكي هميشه باهاته ! از تو ...تو وجودت ! ولي تو نيستي بدون اينكه بخواي مياد و مداد و كاغذ رو حركت ميده بزرگترين ارزوي ها ناممكن ت رو مياره روي كاغذ... و تو تنها كاري كه ازت بر مياد پاك كردن اشكهايي هستش كه دلت نمي خواد بيشتر از ايني كه هستي نا ارومت كنه ! يكي نيست بگه : ديگه تمومش كن ! به چي دل بستي اخه !؟ دلنوشته هاي يه دختر تنها ____________ سارا
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 10:50 بعد از ظهر توسط سارا
|

اين روزها زندگيم بيشتر از هميشه شكل واقعيت به خودش گرفته هر چي از زندگي واقعيم فاصله مي گيرم بيشتر به نوشتن پناه مي يارم دلم خوشه به اينكه اينجا كسي نيست كه بشناستم مي گذره نمي دونم خوبه يا بد اما فقط مي دونم كه خودم و خودم گاهي دلم مي گيره گاهي خوبم و اروم گاهي دلتنگم گاهي فكراي ديوونه اي به سرم مي زنه خلاصه كه يه چيزي شايد شبيه انسانها ! به قول اخوان ثالث كه ميگه : " هي فلاني زندگي شايد " همين" باشد " منم به " همين " بسنده مي كنم !
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 8:28 بعد از ظهر توسط سارا
|
