دلم لک زده واسه غروب
نمی دونم وجودم چه جوری جسم خاکیم رو سالها به دوش کشیده !
خدایا : دنیای کوچیکیه !!
ادماش هم حقیرند
اما درداشون بزرگه !
افسوس که تو می خوای بمونیم و بسازیم !
دلم یه غروب می خواد
همین امشب
.
.
.
شب یلدا .... دل یلدایی می خواد
" می خوام تا صبح برای خودم باشم"
"خود خودم "
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 11:19 بعد از ظهر توسط سارا
|

می گن ..فاصله ها همه چیز رو می کشند!! بیخود نیست که ابرها از دوری زمین این همه گریه می کنند با موسیقی ملایم بارون گذشته ام رو مرور می کردم به این نتیجه رسیدم که چیز زیادی نیستم به جز چند سالم زنده بودن با کمی گریه .. با کمی لبخند با یه دفتر سیاهی پراز تاسف برای لحظات از دست رفته زندگیم ! با چند تا تیکه چیز خاکستری رنگ شبیه .... امید ! چشم هام رو می بندم شاید ندیدن بهترین راه فراموش کردن تموم اون چیزهایی باشه که هیچ وقت بهش نرسیدم هم صدا می شم با یه صدای دلنشین " روزها گذشت ...سالها گذشت من هنوز... عاشقتم " " یه یادتم" " نمی دونم خبر داری منتظرم !" " یا مردم و فقط تو خاطراتتم "
می خوام حس کنم که هنوزم زنده ام ! ....................................................... " فقط به خاطر تو بهونه قشنگم "
کنار وازه ها می نشینم و چشمهای بارونیم رو می بندم هنوزم یادت ارومم می کنه !
رویاهام رو می برم تا اوج اسمونها
و دوباره امشب شاعر ناگفته هام می شم
با رویاهایی که انگار هزاران سال عاشق بودند
بارون رو با اشکهام می امیزم و برای تو می نویسم
چه عاشقانه ای بهتر از عشق تو گفتن !
از تو نوشتن
دلم می خواد با تو به داستانها برم
دلم می خواد برسم به دنیای زیبای قلبت
خدا نکنه چشمها ی تو هم بارونی باشه!
بر تو چی گذشته بهونه معصومم !؟
هیچ میدونی ستاره چشمات توی هفت اسمون همتا نداره !
دلم می خواد تو خواننده نوشته ها م باشی
دلم می خواد اخرین شعرم روبرات بخونم
" هنوزم دوستت دارم .... باورم کن "
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 11:1 بعد از ظهر توسط سارا
|
