سلام خدا. من خوبم . . .
چیزیم نیست . فقط یه کمی دلم گرفته...نمی تونم جلوی گریه هامو بگیرم .ببخشید نمی خواستم ناراحتت کنم .اصلا حوصله هیچ کس و هیچ کی رو ندارم . امشب حتی حوصله کتابهام رو هم ندارم . وضعم خوب نیست خداجونم !واسه من این و اونو رو نفرست ...خودت بیا ! فقط خودتی که می تونی دردمو دوا کنی ! نیومدم دوباره باز از دنیا و مردمش بیشت شکایت بکنم! تو خودت می دونی که چه خبره ...
خداجونم ! معبودم ! عزیزترینم !
خیلی وقته که احساس می کنم دنیا برام خیلی کوچیکه ! چقدر بده خداجون وقتی که ادم حس می کنه که دنیا و ادماش براش مثه اسباب بازی شدن..خیلی بده که ادم احساس کنه هوا دور و برش سنگین شده و دیگه نمی تونه نفس بکشه ! خیلی سخته ادم یه چیزی رو ببینه و ناراحت بشه و واسش اشک بریزه و بعد بفهمه که چقد بیهوده دل سوزونده !چقدر سخته که ادم هر چی دور و برش رو نگاه کنه حس کنه که همه دنیا باهاش غریبند... هیچ کس اونو اونی که هست درک نمی کنه ! بی تفاوت رد می شن ..نیگات می کنن .... با یه لبخند غریب !
خدا جونم ...
اخه دیگه تحمل ندارم . امشب حرفام با همیشه فرق می کنه ! مدتهاست که دلم بد جوری هواتو می کنه !میام ....باهات می حرفم ... اینجا می نویسم ! شاید ارومتر بشم ! صدات می کنم ...عاجزانه !خدایاچرا هر چی می خونمت ...هر چی صدات می کنم کمتر جواب می گیرم ..نکنه فراموشم کردی !؟ هنوز عوض نشدم ...همون بنده قبلی ام .....! دارم حس می کنم که به اخر دنیا رسیدم....دارم می بینم که دیگه وقتی ندارم . هر چی به دستهام نگاه می کنم خالی خالیه خدا جونم .......
خداجونم ...
هیچی واست ندارم ....! هیچی ! دارم از سفر میام و یه کوله بار از گناه واست سوغاتی میارم .. همه چی واسه اومدن کنارت اماده است...فقط منتظرم که خودت بیایی استقبالم ....خدایا خودت می دونی که هیچ دلبستگی توی این دنیا ندارم .. می خوام بیام و کوله با رم رو باز کنم تا بنده ت رو بهتر بشناسی !اون وقت می فهمی که چرا امشب گفتم :" حالم خیلی بده " حالا دیدی که فقط خودت هستی که می تونی دردمو دوا کنی !؟ اره خدا جونم ... امشب منتظرتم ! یادت نره ! همون قرار همیشگی !!
دلنوشته های یه دختر تنها ___________ سارا
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 0:3 قبل از ظهر توسط سارا
|

بی تو من موندم و غم
یاد تو هنوزم هر شب میاد سراغم
چشمهام رو خیس می کنه و
می ره !
امشب اما
در اتاقم رو بست
بازم تو خیال خودم
می خوام خودم برات بنویسم
می بینی بهونه ام
دیگه کارم به جنون کشیده
دیگه یاد گرفتم به جای تو گریه کنم !
به جای تو بخندم !
چون تو همیشه کنارمی !
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 9:47 بعد از ظهر توسط سارا
|
