بهونه ام .... اینقدرم که به نامت می گریم ! دلتنگی . . . انتظار . . . من ! من غریب تر از همیشه ام بهونه ام ! تو که خوب می دونی بهونه همه تنهایی هام تویی !تو که می دونستی هر نفسم با نفست بیرون میاد .... ! دلتنگم . . . برای تویی که همه کس منی . . . برای تویی که هنوزم همه دنیای ساده و کودکانه منی ! من برای چشمهایی دلتنگم که روزهاست رهایم کرده اند . . . بگذار همه فکر کنند که هذیون می گم ! بگذار همه فکر کنند نوشته هام شعر ند ! بگذار تماشا کنند منی رو که خاطرات درونیش داره ذره ذره وجودش را می خوره و داره تموم میشه ! این اشفتگی رو بر من ببخش بهونه ام ! من روزهاست . . . که تموم شده ام ! سارا ــــــــــــــــــــــــاز سر دلتنگی !
+
نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 10:28 بعد از ظهر توسط سارا
|

مثه اینکه این به ظاهر زندگیم من رو به سخره گرفته ! به سالهایی نگاه می کنم که از پیش رو در حال عبورند ..... بی هیچ توشه دستگیری ! این سالها برام حکم اعدادی رو دارند که تنها منو از چگونه زیستنم دور می کنند !
اما من با توام .... خدایم ! اشکهام رو ببین . ببین که چگونه بی انتها هنوزم به تکرار ملال اورشون ادمه می دن و می دونن که هیچ ندارند که بسازند ! خدایم تدبیر حیات از تو...!خودت می دونی که یه نیم نگات برام کافیه تا یه شب دیگه رو با رویاهام تا صبح زنده نگه دارم !
خداجونم : توشه ای جز یادت ندارم ! منو محتاج خودت نگه دار که هیچ نکرده ام !
" همیشه بهمن که میاد دلم یه جوری خودم رو برای یه خونه تکونی حسابی اماده کنم ! "
" از خودش میخوام که دستم رو بگیره و نذاره راه رو اشتباهی برم !شما هم برام دعا کنید! "
سارا ــــــــــــــــــــــــــــــــــ از سر دلتنگی !
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 10:43 بعد از ظهر توسط سارا
|

به نام او ...
بهونه ام سلام
شاید برای با تو بودن باید دنبال یه بهونه دیگه باشم. شاید ...نباید انتظار داشته باشم که لحن غمدار صدایی که هنوزم نشون از وابستگی به تو بوده رو درک کنی !
شاید نباید انتظار داشته باشم که بدونی کی و چقدر به تو نیاز دارم !یادم نمی ره که توی بدترین شرایط با رفتنت دستم خالی موند!می دونم که از من و از بهونه هام خسته شدی!می دونم که با نوشته هام حوصله تو رو همیشه سر می برم ! مزاحم زندگی توام !می دونم که باید می رفتم و انگار نه انگار که روزی بوده و دلبستگی بوده ! اما تو رو خدا ... تو بهم بگو چه جوری ! فکر نکن حالت رو نمی دونم !
نمی تونم ! چه جوری یادم بره ! می تونم دیگه بهت فکر نکنم ! می تونم نگرانت نباشم ؟!رفتم !اما بهت قول ندادم که توی لحظه لحظه هایی که میام و می نویسم به یادت نباشم ! هنوزم کسی جای خالی تو روبرای من نگرفته ! و نمی گیره ! خواستم اونی باشم که می خوام ...خواستم ولی نشد!
برام چی موند ؟ اشکی ... و اهی و و فراقی شاید به وسعت دنیا ! می خواستم کابوس اومدنت و رفتنت رو برای همیشه از توی خیالم پاک کنم ! چیز زیادی ازت نمی خوام ! فقط حلالم کن ! اگه تونستی !نوشتم ! نوشتم از شروعی که برام پایانی نداشت ! دوباره یه حس سرگردون ... !می نویسم شاید ! کاش هیچ وقت ندیده بودمت ! کاشکی.... !
.
.
.
دوباره یه سه شنبه دیگه و یه دلتنگی بی پاسخ و یه عالمه بهونه واسه مهربونی کردن امشب !
ارزوم یه گوشه چشم از اونیه که نگاش تجلی عدالته !ارزوی دوری نیست ! فقط صبر دل من کمه..
و طاقتم مدتیه که تموم شده !فقط یه نگاه ! یه لبخند ! یه امضاء ! همین برام کافیه !!
سارا ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ از سر دلتنگی
+
نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 9:0 بعد از ظهر توسط سارا
|

تو خیال خودم یه بار دیگه دیدمش .....گفت : حالت خوبه ؟ گفتم : نه ! گفت : چته ؟ !! گفتم : دلم خیلی گرفته !..... خیلی زیاد ! هیچی نمی گفت ! گفتم : امروز بازم یه عالمه بهونه دارم واسه گریه .... گفت : برای چی می خوای گریه کنی ؟! گفتم : دلم برای خودم تنگ شده ... بازم سکوت کرد! گفتم : یه شونه می خوام واسه هق هق ! یکی که توی اغوشش گرم بشم ! و اون وقت بود که نق زدن هام شروع شد ... بهونه گرفتم که یه خواهر بزرگتر می خوام ! یه همزبون ! از جنس خودم !که معنی حرفامو بفهمه ! می خوام مثل خودم باشه !! خود خودم ! اما نمی دونم چرا شونه هاش رو بهم تعارف نکرد ! چرا بر خلاف همیشه بهم گفت : گریه کن تا سبک شی ! بهش گفتم : هیچی ازت نمی خوام ! فقط بمون که بودنت منو ارومم میکنه ! اما رفتش و منو به خود خدا سپرد !! وقتی رفت غروب بود.....می دونم که حتما برام دعا میکنه ! . . . کی بود که می گفت : کاش وقتی پروانه شدیم پریروز پیلگی مون یادمون نره ! ولی من می خوام پروانه شم ! کی میگه نمی تونم ؟! سارا ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ از سر دلتنگی !
+
نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 9:55 بعد از ظهر توسط سارا
|

بازم این منم که دارم مینوسم... امااین بار بی هیچ موضوعی ! امشب توی خلائ ذهنم دنبال یه پل می گردم که بزنم به اون سر دنیا! دوستی می گفت: خدا همین جا در خانه ماست !این ما هستیم که واسه قدم زندن بیرون رفتیم ! زندگی هدیه خدا به توست و زندگی کردن تو هدیه توست به خدا ! یادم باشه که اگه روزی دلم گرفت ...خدا با منه ! که فرشته ها برام دعا می کنند... که ستاره ها شب هام رو وشن می کنند که بهار هم نزدیکه و همه چی تموم میشه ! که فردا هم روز دیگر واسه منتظر موندنه ! یادم باشه که اگه روزی از روزها بازم دلم گرفت خدای منم همین نزدیکی هاست ! ومن تنها نیستم ! این شعر زیبا رو تقدیم می کنم به همه اونایی که هنوز بر این باورند زندگیشون داره تموم میشه !؟ بی گمان زیباست ازادی ...ولی من چون قناری می خواهم در قفس باشم که زیباتر بخوانم در همین ویرانه خواهم ماند و از خاک سیاهش شعرهایم را به ابی های دنیا می رسانم گر تو مجذوب کجا اباد دنیایی ...من اما جذبه ای دارم که دنیا را با اینجا می کشانم نیستی شاعر ! که تا معنای حافظ را بدانی .. ورنه بیهوده نمی خواندی شعرهایم را ! عقل یا احساس ! حق با چیست !؟ قبل رفتن ای خوب من کاش می شد این حقیقت را بدانی یا بدانم !
+
نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 10:41 بعد از ظهر توسط سارا
|
