برای تو بهونه بودنم ..... وقتی که رفتی می دونستم که برای همیشه تنها می مونم.بارها به خودم این امید رو دادم که یه روزی " بر می گردی "رفتی و با رفتنت قصر ارزوهام خراب شد!با رفتنت دلم هم به انتظار برگشتنت موند تا مرد.خودت بگو بعد از تو چه باید می کردم؟!با اومدنت باورم شد که میشه کسی رو بی ریا دوست داشت. میشه بی ریا عاشق شد.وقتی که رفتی دلم هم رفت . نمی دونم چرا دیگه دستام توان نوشتن ندارند!از وقتی که رفتی دفتر خاطراتم بارها و بارها با قطرات اشکم خیس شده ..! دست خودم نیست ! از وقتی که رفتی دلم معبودش رو از دست داد... بار ها و بارها بهونه تو رو کرده !بهش گفتم : که تو برای همیشه از پیشم رفتی ! اما اون هم رفتنت رو باور نمی کنه!می گه که تموم وجودش هنوزم بوی تو رو می ده !همیشه فکر می کردم که دلم عاشق ترینه !! اما نمی دونستم که چشمام از دلم عاشقترند! بارها و بارها به بهونه بی بهونگی باریدند ! هر شب موقع اذان برای اومدنت دعا می کنم ! بهترینم .. زیباترینم ... عاشق ترینم ....برگرد! می دونم که تو صدای زمزمه هام رو نمی شنوی! قلم به دست گرفتم و برات نوشتم !شاید اینجور ی بتونم تنهایی هام رو برات بنویسم ! برگرد ... برگرد. .. که دلم قلبم و همه وجودم بهونه تو رو میگیره !! سارا ـــــــــــــــــــــــــــاز سر دلتنگی !
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 8:16 بعد از ظهر توسط سارا
|

این منم . . .
شاهزاده قصه هزار و یک شب نیستم ...
این منم . . .
منی که تا سر حد جان از بودن توی این همه نوشته های کنه گریزانم !
منی که خاطرات شاید .... شیرین دیروزم امروز حکم زنده بودنم رو به دوش کشیده
منی که سزاوار تلخ ترین کلام های ... جدائی ام !
.
.
.
گناه من نیست اگه تقدیر اینجوری برام نوشته !
گناه من نیست که امروز هیچ حسی به زندگی ندارم !
من فقط می نویسم ....
برای خودم ......
برای دل خودم ...!
دلنوشته های یه دختر تنها ـــــــــــــــ سارا
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 9:36 بعد از ظهر توسط سارا
|

میل عجیبی واسه زیستن اینگونه . . . تا ابد دارم گفتم : برای بودنم اخرین بهونه باش . . . گفتی : مگه صندوقچه دلت خالی از بهونه است ؟ و من تازه فهمیدم که " خالی تر از همیشه ام. . . از تو چه پنهون داشتم با ستاره ای یواشکی غیبتت رو می کردم. . . او می گفت که تو . . . اصلا چه فرقی می کنه که چی می گفت ! تو که خودت همه چی رو می دونی . . . پس نگو . . . نمی دونم ! گرچه اتاقم تاریکه و صندوقچه بهونه هام ... خالی ! اما تا طلوع دوباره نگاهت بیدار می مونم. . . بیدارم . . . در ان سوی نگاهت یه فرصت دوباره برای دوباره با تو بودن می خوام . . . فرصتی هست ؟ کاشکی کلامم رو به سادگی رفتنم ... نگیری ! سارا ــــــــــــــــــــــــ از سر دلتنگی !
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 0:27 قبل از ظهر توسط سارا
|

تنهایی هامو دوست دارم چون فقط اون موقع ست که میام اینجا چند خطی می نویسم ! با این بهونه از همه دنیایی ها دل می کنم و میام توی دنیای خودم ! دنیایی که یه لحظه اونو با هیچی عوض نمی کنم .توی تنهایی هام حس می کنم هنوزم همیشه کنارمی ..و داری به حرفام گوش می کنی . نمی دونی چقدر حرف دارم بهت بزنم . نمی دونم از کجا شروع کنم .از یه شروع ناخواسته بگم برات یا از جدائی تلخ !اینو بدون که هیچ وقت ازم دور نیستی ... تو همیشه تو قلبمی ...توی یادمی ...دوست دارم وقتی باها ت تنها می شم از زندگی صحبت کنم ... از تو یی که همه زندگیم هستی ! این روزها که نیستی دست و دلم به کار نمی ره ..دیگه اشتیاقی برای اون هیاهوی قدیمی ندارم ! یه زمانی به این بازی ها ی بچگونه دلخوش بودم ... ! مدتهاست که همه دنیام خلاصه شده تو چند کلمه ای که اینجا می نویسم ... خوشحالم از اینکه هیچکس نمی تونه این دنیای زیبایی که برای خودم و خودت ساختم رو ازم بگیره ! می نویسم ! اما لحظه هایی هست که حس می کنم گفتن و نوشتن تنها کافی نیست ! اما من توی رویاهام از تو فرشته ای ساختم و هر وقت دلم می گیره دست به دامان اون فرشته می شم ! همین برام کافیه !اما تو شاد باش همه هستی من ..... که این بزرگترین ارزوی منه ! ازت می خوام اگه نیستی .... اگه دلت هم باهام نیست یه قولی بهم بدی ! اینکه هر وقت دلت گرفت .. بیایی و سری به دفترچه خاطراتم بزنی . اینو بدون که کوچه دلم اگر چه دیگه بن بستی بیشتر نیست .... اما هنوزم یه پنجره کوچولو رو به تو داره ! و هر شب منتظره تا صدای قدمهات رو ازتوی تاریکی های شبونه بشنوه ! به سویم بیا ! بیا و ببین که بدون تو توی جاده سرنوشت گم شدم!
بهونه ام ...
من بهار زندگیم رو توی تک تک واژهایی که شبونه میام و برات می نویسم یافته ام . بهم یه قولی میدی ؟ .... نگذار بهار زندگیمون خزونی بشه ! نگذار که هوای دلمون پاییزی بشه ! این تنها خواسته منه !!
دلنوشته های یه دختر تنها ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ سارا
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 10:39 بعد از ظهر توسط سارا
|

بازم امشب یه درد دل ساده " بی تکلف ... با خودت و به دور از هر واسطه ای !
سلام خدا جونم !
چقدر دلم می خواد تنها باشم ... به ابعاد ساده یه دل بازم دلم گرفته . کسی نیست که سرم روی سینه اش بگذارم کسی نیست تا به درد دلهام گوش کنه ! امشب اما عجیب دلم گرفته...نه بر سر دو راهی موندم و نه گم کرده راهم ! خیلی عقب تر از اینها !
من گم شده ام خدا جونم !
دلم می خواد برم و خودم رو پیدا کنم .... اما هیچ کس نمی فهمه که چی می خوام ! خودت می دونی خدا جونم که سهم من از زندگی سهم کمی ست.. سهم پر کردن یه تنهایی . دلم می خواد زندگیم عادت نباشه .. می خوام تجربه کنم ! حسم مثه حس یه تک درختی می مونه که میون یه بیابون برهوت فقط و فقط از روی اجبار سر پا و تنها دلخوشیش گذر یه عابر غریبه س که هر از گاهی میاد و چند دقیقه ای رو با اون می مونه و میره ! نه ایوانی دارم که برم روی اون و هر موقع دلم گرفت
انگشتانم رو بر پوست کشیده شب اش بکشم ! نه ره توشه ای که با اون قدم توی راه بی برگشت بگذارم !
دلم می خواد خرق عادت کنم خدا جونم!
دیگه دلم نمی خواد به تکرار زندگی بپردازم ...دلم می خواد هجرت کنم از هر چی که بودم و هستم !
خسته شدم از زندگی .... تکرار تکرار تکرار ! دیگه بریدم ! دیگه روز مرگی هام هم منو اشباع نمی کنه ... دلم تنگه ! قرار ه برم .... به جایی که نمی دونم کجاست ! قراره فرار کنم ... از خودم ..از تو ! از همه دنیایی ها ! شاید م از این چیزی که گفتم شاید به ظاهر زندگیه !
تنهام ... خسته ام .... نا امیدام .....مایوس ام ! بالهام رو گم کردم ! قبلا پریدن بلد بودم !قبلا وقتی باهات مناجا ت می کردم جوابم رو می دادی !
دستم رو بگیر خدا جونم !
دستم رو بگیر که از زندگی پرت شده ام ! بالهای کوچیکی رو که تو بچگیم بهم داده بودی گم کردم . من توی هیاهوی زندگیم گم شده ام .
من گم شده ام خدا جونم !
دلم می خواد برم . یه زندگی تازه می خوام ! به نظر تو سهم زیادی ست ؟ خواسته هام از دنیا سهم زیادی نیست ! به خدا نیست !!
من دلتنگم خدا جونم !
دلتنگ ز بی قراری های شبونه ! دلتنگ از داستانهای تکراری ! دلتنگ از زندگی که گذشت بی هیچ ره توشه ای . بریدم از زندگی ..نه بریدنی از روی هوا و هوس ! من به دنبال گم کرده خودمم ! حالم مثه ماهی می مونه که سالها توی اب بوده و به دنبال زندگیش می گرده ! من امروز دوباره ظرف اب خودم رو پیدا کردم ! میدونم نشانی اش کجاست......
دستم رو بگیر خدا جونم !
دستم رو بگیر که بیشتر از هر زمانی بهت نیاز دارم ... دلم برای خودت تنگ شده ! می خوام بپرم ! می خوام بیام پیشت ! اما با همون بالهای کوچیک کودکیم ....کسی قرار نیست دستم رو بگیره ! کسی قرار نیست منو به شهر عشق بکشونه !
خسته ام ... نا امیدم ... دل غمزده ام هوای پریدن از قفس جسمم رو داره !
دستم رو بگیر خدا جونم ! بد جوری بهت نیاز دارم !
"از همه اونایی که نوشته هام رو می خونند عاجزانه التماس دعا دارم "
دلنوشته های یه دختر تنها ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ سارا
+
نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 9:14 بعد از ظهر توسط سارا
|

برویم . . .
دیگه این بار قول میدم پشت سرم رو هم نگاه نکنم !
توی جاده دخترکی نشسته ! مونده تو راه ! زخم های زمین خوردنش رو نگاه می کنه !
بلند می شم .... و ادامه میدم !
اما این بار تنها ی تنها . . . !
" تو چه میدونی پشت این نوشته های به ظاهر بی معنی چه غمی نهفته است ؟! "
سارا ـــــــــــــــــــــــــ از سر دلتنگی !
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 11:57 بعد از ظهر توسط سارا
|
