بارون که می باره همه چی نو میشه
عین اولش
روز عجیبی بود
از اول صبح دنبال دروغ سیزده بودم ( اما هیچی حاصلم نشد ) !!
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 0:25 قبل از ظهر توسط سارا
|

اگر چه از تکرار همیشه متنفر بودم اما خیلی دلم می خواد بشینم و قصه تکراری یه کتاب رو از اول اولش بخونم ! می خوام خودم رو بسپارم به داستان اون کتاب و اون جوری که دلم می خواد اخر قصه رو تمومش کنم ! تک تک کلماتش رو جوری می خونم که انگار بار اوله که دارم تجربه شون می کنم ! درسته که توی دوباره خوند ن کتاب گاهی موقع ها کلماتی به چشم می خوره که حس می کنی تازه ست . . . اما اخر ش به همونی می رسی که قبلا رسیده بودی ! زندگی هم همینه .... یه داستان تکراری که لا به لای اون گاهی وقتها اتفاقات ریز و درشت تازه ای به چشمت میاد . اما اخر داستان همونی که بارها تجربش کردی و انتظارش رو داشتی ! حالا با این تفاسیر فکر میکنی این درسته که واسه چیزی که می دونی اخرش همونی هستش که انتظارش رو داری همه تلاشت رو بگذاری و به خیال خودت بخوای اونی اون جوری که می خوای به نفع خودت تغییرش بدی ! """ دیگه خسته شدم از این اخرین بارهایی که دور خودم جمع کرده ام !! خسته شدم از تکراری بودن ! دلم برای بار اول بودنم تنگ شده است ! دلنوشته هایی از سر دلتنگی ـــــــــــــــــــــــ سارا
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 1:6 قبل از ظهر توسط سارا
|

می نویسم . . .
نه به یادگاری برای کسی
می نویسم برای به یادگار موندن روزهای که هنوز نیومده
فرشته نیستم .. .که اسمونی باشم
فقط یه ادمم از جنس خودتون
شاید گاهی زیادی حساس یا گاهی زیادی مهربون !
نوشته ها م چیزی نیست جز دلنوشته های یه انسان بی بهونه !
اینا شعر نیست ! شعار هم نیست ! لااقل برای خودم نیست !
تک تک کلماتش از اعماق وجودم بلند میشه !
می نویسم تا یادم نره اون چیزی رو که یه روزی بودم !
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 0:9 قبل از ظهر توسط سارا
|

دیشب از اون شبهایی بود که تمومش به دلتنگی گذشت. وقتی یادی از خاطره ها می کنی...
با هزار امید یه لحظه رو خاطره ش می کنی .... و بعدش یه عمر اون خاطره اشکت رو جاری می کنه. مدتهاست حس سنگینی دارم ... مدتهاست که دلم می خواد خودم رو رها کنم ازهمه قید بندها!خیلی وقته که توانی واسه فکر کردن به روزهای گذشته م رو ندارم . راستش یه جور احساس پوچی بهم میده ! اما بی اراده غرق شون میشم ... موقعی به خودم میام که اونقدر بغض کردم که نفس کشیدن هم برام سخت شده . خیلی وقته که فاصله ها هم برام بی معنا شده! راستش دیگه فاصله ای برام نمونده که بخواد برام معنایی پیدا کنه !
اما نه . . . !
حتما این روزها روزهای خوبیه !
همه چی داره اون جوری که خودم میخوام پیش میره !
من مطمئن هستم به اون زندگی که می خوام .... بر میگردم !!
""" چقدر دلم می خواست یکی ازم می پرسید چرا اینقدر دنیای تو بی رنگه !! """
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 1:27 قبل از ظهر توسط سارا
|
