لحظات به ارومی یکی یکی رد می شند ...
به سادگی یه طلوع و غروب ....به سادگی یه نفس کشیدن ....به سادگی یه زندگی کردن !
هر روز صبح از خواب که بیدار می شی ....حس می کنی اون روزت با روزهای دیگه متفاوته....اما روزت که تموم میشه می بینی هیچی توش نبوده.... روزهای زیادی رو منتظر بودم .... شاید اتفاق جدیدی برام رخ بده.... اما از اتنظار کشیدن هم دیگه خسته شدم ! فکر می کنم همیشه به دنیا و ادماش بیشتر از اونی که به من فرصت بدن ..فرصت دادم....و در کش وقوس یه انتظار طاقت فرسا این من بودم که تغییر کردم ....بدون اینکه این تغییر رو دوست داشته باشم .....
فکر می کنم بدترین حادثه توی یه زندگی این باشه که ادم فکر کنه مدتها دلش رو به یه سراب خوش کرده ...اون وقته که زندگیش دیگه هیچ مفهومی براش نداره .....باید دل بکنه از کلی دلبستگی ....فکر می کنم که باید از صفر شروع کنم.....!! می ترسم...... !! خیلی ...!!
سارا ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+
نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 7:11 بعد از ظهر توسط سارا
|

شاید همه دنیات کس دیگه ای بود ....
رفتی ؟!؟!
دلیلی ندارم ....
خسته ام ....
می گویند اون سوی کوهها دریاست ...
دریا ... کوه ..... بیابان ...
همین طور ادامه دارند تا ابد....
من صبر می کنم ...
غصه دارم ....
نگاهم کن ....
دستهام می لرزند...
همه جانم می گوید :
یه نفر قراره بیاد ...
قایم باش ... مبادا دل و ایمانت رو بهش بدی...!
تنهایی م سخته ...
اما دیگه صبر نکن ...
برو ..
من از اینجا تا اتنهای دنیا ....
برای همیشه تو رو نگاه خواهم کرد...
و همین برای من کافیـــــــست .....!!
...................... کی بود می گفت : ادما از ادما زود سیر می شن ....
راست می گفت !!!
گاهی خواستن ها ....قد نخواستنه....
بعضی عشقا ..... قد ندیدنه .....
بعضی عشقا ...... از نفرت عمیق ترن ...
هر چیزی و هر کسی رو داشتن تمام و کمال مهمه .....
بعضی وقتها نبودن بهتر از نصفه و نیمه بودنه.....
حتی اگر سخت ترین دقایق زندگیت باشه .....
سارا ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+
نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 10:13 بعد از ظهر توسط سارا
|

ما هیچ وقت نمی تونیم همدیگه رو اون جوری که می خواهیم بشناسیم ....
واسه بعضی ها شاید باهوشیم....
واسه خیلی ها زیادی احمق ....
واسه یه عده ای هم یه دیووونه درست و حسابی !
و واسه یه نفرم شایــــــد یه " دنیا " ....
زندگی همینه ....
مجموعه ای از سلام و خداحافظی ها .....
سلامش رو یکی میگه و خداحافظی هاشو یکی دیگه.....
به همین سادگی .... !
.................................................................................
اون چیزی که همیشه حالم رو بهتر می کنه .... نوشتنه .... ! هیچ دلم نمی خواد این وبلاگ هم به سرنوشت اکثر وبلاگ های قدیمی دچار بشه ....فکر می کنم حرف زدن با خودم بهتر باشه . توی بدترین اوقات زندگیم وایستادم جلوی ایینه و با خودم حرف زدم....یه جور تخلیه ذهنی !! دوست داشتم گریه کردنمو توی ایینه تماشا کنم.....! اروومم می کرد ....
مدتهاست این کار و نکردم .... نه اینکه مدتهاست گریه نکرده باشم ...مدتهاست با خودم حرف نز دم ...خیلی از خودم دور شدم .... می ترسم از اینکه خودم رو صدا کنم و نشنوم ! ولی اگه بنویسم برام بهتره .... نه ؟! می خوام برای یه بارم که شده به قراری که با خودم دارم برسم .....
زندگیم همین شده ..... یه تیکه کاغذ سفید و یه خود کار سیاه ..... هی روش یه چیزایی می نویسم .... بعضی هاش رو خط خطی می کنم .... با خودم حرف می زنم ..... شاید به نظر بعضی ها حرفهای قشنگ قشنک..... میخوام یه اعترافی بکنم ! مدتی هستش که حرفهای باکلاسم ته کشیده .... شاید به خاطر اینه که مدتهاست کتاب نخوندم .... و یه مدتی هم نخواهم خوند...از اون سالهایی که با علاقه تموم نوشته های بی سر و ته داستایوفسکی و چخوف رو می خوندم مدتها گذشته.... حتی یادم نمی یاد ربه کا معشوقه کی بوده ..... دیگه خیلی وقته شبا خیال عشق مارال و گل ممد کلیدر دولت ابادی سراغم نمی یاد.....
مدتهاست که هر روز بی تفاوت از جلوی کتابخونه رد می شم.... دلم میخواد هر چی توی ذهنم هست بیرون بکشم .... خالی خالی بشم ...... بعدشم با یه خیال راحت یه گوشه بشینم و واسه خودم یه نسکافه داغ بریزم و به این فکر کنم که کاستی های زندگیم رو چه جوری پر کنم !!!
کســــــی احساس زیادی نمی خواد ......می خوام بهش قرض بدم !!!
سارا ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+
نوشته شده در جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 1:42 قبل از ظهر توسط سارا
|

خیلی ها بودن گفتن دیدن شنیدن بردن زدن شکستن !!
اما هیچ وقت هیچ کسی اونی که می خوام نبود.....
هیچ وقت هیچ کس نبود هیچ کس نموند هیچ کس نگفت هیچ کس نشنید.....
هیچ کس نفهمیدم ......باورم نکرد .....
.................................................
چقدر دلم می خواد درکم کنید ..... باورم کنید ....
" من مثل هیچ کس نیستم ........
" مثل هیچ کس.....
سارا ـــــــــــــــــــــــــــ-
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 10:26 بعد از ظهر توسط سارا
|

دلم برای خودم تنگ شده ...
واسه دختر بچه چند سال پیش ...
دخترکی با یه قلب ساد ه و پاک ....
دختری که عاشق بارون بود ...
دختری که با عروسکهاش حرف می زد...
دلش واسه ماهی قرمز توی حوض خونه شون تنگ می شد...
همون دختری که فکر می کرد خدا اونو نمی بخشه ...
چون یه شاخه گل رو یکی یکی پر پر کرده ....
دختری که بد شده واسه مور چه هایی که زیر پاهاش له کرده ....
خدا اونو نمی بخشه ... واسه اشکایی که به چشم مامانش اورده ...
خدا اونو نمی بخشه ....
چون همیشه از همه چی بهونه می گیره .....
باور م نمی شه که من همونم !!
خیلی خیلی از اون حال و هوا فاصله گرفتم .....
می خوام همونی باشم که بودم ....
مهربون.....ساده ..... صمیمی .....!!
نمیدونم واسه من دیگه راهی مونده !!؟؟
سارا ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+
نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 11:21 بعد از ظهر توسط سارا
|
