امشب امشب دستهام هم یاری نمی کنند حتی برای نوشتن .... این روزها همه چیز عجیب برام مبهم شده است !!! و من توی این تاریکی ها ی مبهم درمانده ام ! تو که بارها و بارها به زمزمه هام گوش دادی اینبار تو زمزمه ای کن با من سخن بگو . . . """ از عصری دنبال بهونه ای می گشتم برای گریه ! تموم امروز بارون اومد ....چقدر جای خالی یه همزبون رو حس می کردم.... دعا کردم ! خداوند دعای غافلین رو اجابت نمی کنه! من یقین دارم اونی که قراره برام پیش بیاد بهترینه ...! راضیم به رضای تو که بهترینی !!
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 10:44 بعد از ظهر توسط سارا
|

ما هی هستم .... اسیر یه برکه فراموش شده....!
دردم حصار برکه نیست ....
دردم زیستن با ماهی هایست
که هیچ وقت فکر دریا به ذهنشون خطور نکرده !
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 9:42 بعد از ظهر توسط سارا
|

هر چه رو که باید از دست داده باشم
از دست داده ام ! چقدر باید بپردازم برای زندگی دوباره این روح مدفون شده ام ؟؟!! ..................................................................................................................................... کسی از اسمان شب می اید و سفره را می گستراند....و هر چه را که باد کرده باشد می گستراند..... و سهم ما را هم می دهد ! من خواب دیده ام ...... سارا
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 11:42 بعد از ظهر توسط سارا
|

از نوشتنم متنفرم.....
و از تن دادن به شرایطی که سنگینی می کند به وجودم....
گاهی حس می کنم این زندگی نکبت بارم پر ه از یکنواختی......
فرو رفته ای هستم توی لنجنزار رویاهام.....
و زندگی عاری از یه اتفاق ساده.......
بار حرفهای نزده و بغض های فروخورده ام رو قطره های اشکم به دوش می گیرد !
سارا ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 10:48 بعد از ظهر توسط سارا
|

شایــــــــــد شــــــروعی دوباره بود .................
اما ......!؟!؟
دیگه واقعا کم اوردم ....... برام دعا کنید !
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 10:35 قبل از ظهر توسط سارا
|

همیشه فکر می کردم با داشتن غم باید سکوت کرد.... اما گاهی این سکوت اینقدر طولانی میشه که صدای شکستن خودت رو درک می کنی ......شاید گاهی بشه فقط با یه قطره اشک یا چند کلمه حرف یه خرده سبکش کرد..... همیشه دیدم کسائی که دل می بندند در کنار ش به ارامش می رسند ! اما نمی دونم این چه حکمتیه که ما باید غمشون رو هم همراهمون ببریم .... غمی که شاید تا اخر دنیا توی دلت بمونه......نمی دونم !!! شاید قراره اتفاقی بیفته ..... یه چیزهایی تو سرمه.....نمی دونم چرا از اینده ام بیم دارم .....نمی دونم دارم تاوان کدوم کارم رو پس می دم ....!؟ سارا ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط سارا
|

از همه چی که خسته می شم ...... دوست دارم که بنویسم !! دوست دارم اینقدر بنویسم که خسته بشم .....اما نمی دونم چرا بعضی مواقع این قدر پرم که می تونم تا صبح برای خودم بنویسم.... بعضی موقع ها ها شاید کلمه برای نوشتن کم میارم ... خسته می شم از نوشتن .... شاید گاهی باید فقط نوشت ....""" مثل الان """"..... شاید باید بنویسی که فقط خونده بشه ..... ! که شاید قاصدکها..... به گوشش برسونن که بیا و ببین..... من همین ام !!
سارا ــــــــــــــــــــــــــــــ
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 10:29 بعد از ظهر توسط سارا
|
