این است شرح پریشانی انسانی به نام من . . . روزگاری تلاشی برای ماندن ... برای بودن ... برای نفس کشیدن .... اکنون که هم چیز پایان یافته..... تلاشی برای رفتن .... برای ازاد شدن .... برای یک ارامش ابدی.... نمی دانم تا کجا تهی خواهم ماند ! رهایت کرده ام .... تنها مانده ام .... تا خودت باشی .... ازاد ..... مغرور ... انگونه که تا کنون زیسته ای !! و من ..... در هم شکسته...... همچنان ققنوسی زندانی " قفس " خواهم ماند .... " تا ابد و برای همیشه " سارا ـــــــــــــــــــــــــــــــ
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 9:2 بعد از ظهر توسط سارا
|

زمان میمیرد و دیگر هرگز زاده نمی شود . ولی ذهن هرگز نمی میرد ... بلکه هر روز زاده می شود و باقی خواهد ماند تا ابد ... ابدیتی که خودت رو توی اون خواهی دید ..... خودی که با چشمانی منتظر دنبال خودت می گردی ..... همون خودی که روزگاری دراز مقابل تو بود و نشناختی ! خودی که همیشه خودت رو از اون پنهون کردی .... تو می خوندی از خودت برای خودت و برای رسیدن به خودت ......ولی افسوس که هرگز نیافتی !!! دارم می رم که یه مدتی زندگی کنم .... اون جوری که همیشه ارزوم بوده... نمی دونم چقدر بتونم با این نبودنم کنار بیام ....! شاید تا روزی که خودم رو پیدا کنم..... چیز زیادی از این دنیا نمی خوام .... یه زندگی اروم بدون دغدغه ..... اگر چه میدونم فرصت های از دست رفته ام رو هیچ وقت نمی تونم جبران کنم.....نیازمند یه دعای کوچولو هستم.... نا امیدم که نمی کنی ؟!؟!؟ سارا ـــــــــــــــــــــــ
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 9:19 بعد از ظهر توسط سارا
|

من حـــس مـــی کنم
من مـــــی د ا نــــم
که لحظه نیاز کدام است !
داره یه اتفاقاتی میفته که باورش برای خودم هم مشکله ....
ولی هنوز هم میشه امیدوار بود ...
هنوز هم میشه زندگی کرد....
سارا ـــــــ
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 9:46 بعد از ظهر توسط سارا
|

بی بهانه....
مچاله شده در خود .....
غرق در اشفتگی ....
بی هدف
بی معنا
گرفتار مرداب تردید
بی احساس
دلزده و خسته از این همه پوچی !!
خود را به خواب می زنم...
چه تسکینی !!
فردا صبح باز تکرار هیچ ....
.
.
.
چه کسی می گوید : " زندگی جریان دارد !؟ "
می گریم :
برای تو
برای خودم
برای احساسی که نا شکفته ..... پژمرد !
تمام دنیایم ..... تنهایی ست و یک شب بی پایان .... خودم را باخته ام ...! ذره ذره وجودم در من فرو می ریزد...
به راستی که زندگی چیز ناقابلی ست !!
سارا ـــــــــــــــ
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 1:10 قبل از ظهر توسط سارا
|
