تبليغاتX
BåHÖÖne

خوبه آدم هرچی تو دلشه بگه تا سبک بشه..... نمی دونم.... دلم گرفته... انتظار خیلی سخته..... کاش واقعا همه آدما ارزش احساس پاک رو می دونستن...دلم خیلی از این زمونه گرفته. نمی دونم چرا.. وقتی تنها توی خیابون قدم می زنم احساس می کنم دنیای من از همه این آدما جدا شده... دیگه هیچ پیوند و تعلق خاطری به هیچ کجای این شهر ندارم..آدماش واسم غریبه اند... ا آدمای این شهر که اینطوری با نگاهشون آدمو برانداز میکنن حالم رو به هم میزنه...

 

دلم تنگ است.. شاید برای لحظه ای چشم فرو بستن از این همه نامردمی که چهره شهرم را آلوده است... دلم تنگ است... نه برای آمدن باران که برای اشک هایم .برای تمام غرور خرد شده ام وقتی کسی شهوتناک در من می نگرد... حالم به هم می خورد از این سر صحبت باز کردن های احمقانه اطرافیانم.. چرا باید دنیای آدم ها تا این حد کوچک و حقیر باشد؟  دلم گرفته از این نامردمی ها و نامردی ها.... دلم می تپد...نه برای آسمان و نه زمین که برای پرواز....دلم تشنه ی کوچ...قلبم تنها... زندگی مرا به کجا خواهد برد و من تنها در این وادی بی پایان در کجای قصه زندگیم گم خواهم شد؟

 

دلم گرفته از این فریادی که برمی آورم و گوش شنوایی نیست.. دلم احساس می خواهد...پاک...پاک پاک.... نمی دانم چرا آدم ها عادت دارند به همه به یک چشم نگاه کنند... حتی حاضر نیستند یک بار..تنها برای یک بار و نه از روی ریا و کلک که از روی صداقت با هرکسی آن طور برخورد کنند که شایسته وجود اوست....

دلم می سوزد...هم برای آدم ها و هم برای خودم... حتی بیشتر برای خودم دلم می سوزد... دلم می سوزد که تنهایی ام به وسعت تمام چشم فروبستن های دیگران به روی پاکی وجودم وسعت دارد.... دلم می سوزد برای خودم که نشئه زندگی هم مرا از اسب لجاجتم پایین نمی آورد... دلم تنهاست.. وسعت این غم تنهایی و تنها ماندن حتی به قلمم هم سرایت کرده...آری روزگاری از مرگ قلم می ترسیدم و اکنون قلم روزهاست که به فراموشی سپرده شده.. تنهایی دفتر خاطراتم شاید پر وسعت تر از ذهنم به رویای دیرینه ام سلام می کند.... کجاست پس حادثه تلخ جاری شدن نفس در این قفس سنگی دلم ؟

 

دلم گرفت... دلم شکست و در وسعت شکستنش اشکی به پهنای تمام احساس فروخفته ام دنیای خیالم را تر کرد...گذشتم..از تمام این دلتنگی. گذشتم از نگاه هوس انگیز و سایه ی شهوت.. گذشتم از هر آن چه شاید مرا به دیدار نزدیک می کرد... قدرت ذهن... تنها قدرت یک ذهن بی تاب آتش درونم را خاموش خواهد کرد.....  شاید در این نهایت کوچ را بتوان تعریف کرد...

 

دلم می خواست زمان می ایستاد و من تا ابد در اینجا می ماندم و می نوشتم و تا ابد مخاطبی بود که مرا می خواند و از بر میکرد.... آری شاید این همان رمز فراموشی ابدیت در ذهن آدم هاست... کسی دیگر کسی را از بر نمی کند.. کسی احساس کسی را از روی فکر به قلبش نمی دوزد... همه آدم ها به جسم می اندیشند...حتی من... حتی من که معنی و مفهوم کارهایم را نمی دانستم... دنبالش رفتم...درکش کردم و آگاهانه اشتباه بزرگم را تکرار می کنم.... آری حتی من.. من که دلم می خواست  زمان می ایستاد... اما خودم ایستادم و چرخ زمان تمام گذشته و آینده ام را زیر گرفت و له کرد.... من به خود آمدم...در زمان حال ... خسته و زخمی... 

خدای من چه قدر فاصله ام با تو بیشتر شده.. بزرگ شدنم در بزرگی فاصله ام اثر گذار بود.. دلم برای کودکی تنگ است... برای آرزوهای کودکی. ... کاش دلتتنگی را تعریف نمی کردند...

هنوز هم منتظرم.... گفتی باش... می آیم... ماندم تا برای آخرین بار کسی را امتحان کنم.... هستم... تو خواهی آمد؟ ... یا... شاید مرا در وسعت گذشته ات جا گذاشتی؟ نمی دانم.... ولی هستم... برای تو می مانم... می مانم و لحظه های انتظار را می شمارم... شاید بیایی و شاید نه... اما من منتظرم.... منتظرت می مانم... تا وقتی که احساس کنم به صداقت پشت کرده ای... آن وقت تنها آرزو می کنم تنهایی منتظر نباشی... سخته.... تنهایی... انتظار... دلتنگی....

 

             

 

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 11:3 بعد از ظهر توسط سارا |

دلم  تنگ   بوده  و  می ماند . . . دلم می خواد توی تک تک نوشته هام گم بشم ! و بگریم برای احساس فروخرده ای  که با نوشته هام  بیدار می شوند...گریستم  امشب وقتی  عمق وجودم با  نوشته ها در امیخت ! نوشتم و خواندم  دلنوشته هام  رو برای کسی که شاید ! تنها وارث احساسم شده ... و دیگر تمام  شد...چشمانم خیس است  و بغضم از احساسش می گوید...دلم  نمی خواست بگرید...اما شاید اون هم به حقیقتی رسید که  منهم  رسیدم  !د لم گرفته از این  دلتنگی که توی فضای کوچیک اتاقم  پیچیده ... من ماندم  و یه حسرت  موندگار ! کاش هیچ وقت نمی نوشتم ... کاش هیچ وقت نمی خوندم !

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 10:5 بعد از ظهر توسط سارا |