دلم گرفت از دنیا ... از این روزهایی که اسم زندگی و زنده بودن رو واسه خودش یدکش می کشه ! دلم تنگه برای هر روز یا لحظه ای که از عمرم می گذره ...بدون ذره ای هیجان از رویاهای اینده ام ! لطافت رفته و بی تفاوتی تموم وجودم رو فرا گرفته ! کجاست اون احساس من ... کجایند اون روزهایی که احساس از تموم وجودم لبریز بود !؟ کجاست اون دنیایی که برام پر بود از پاکی و لطافت ! دلم تنگه برای لحظه های که توان گریستن داشتم ...برای زمانی که بی هیچ پروایی از اون چیزی که توی دلم بود حرف می زدم ! خدا می دونه که چقدر تلاش کردم که از بند این رفتارها رها بشم ...و شدم ! اما چی .... یه ادم خالی از هیچ ...! درد دلهایم رو می شنوم... و برای خودم می نویسم ! دلم می سوزد برای خودم ..برای تو...برای تمام رنجی که به خاطر یه دوست تحمل کردم ! دلم می سوزه برای تموم محبتی که توی قلبم بود و خاموشش کردم ...!
می خواستم خودم رو توی چی گم کنم !!؟ توی این روزهای سرد و مه گرفته ! از چی ترسیدم ؟!! از کسی که فکر می کنم هوسش عشق رو از قلبم دزدید !!؟ چه شبهایی که از خدا خواستم همه احساسم رو ازم بگیره .... همه اون چیزی که به اسم محبت یا دلسوزی تو ذره ذره وجودم رخنه کرده بود !
خدایا امشب دلم باز تنگ شده ... اما اینبار نه برای محبت ...برای ذره ای کینه !! خدایا می دونم که خودم خواستم ...! اما ایا گریزی هست !! نمی دانم ایا کسی مرا بیدار خواهد کرد از این کابوس وحشتناک !!؟
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 9:42 بعد از ظهر توسط سارا
|

نمی دونم به کدامین ترانه زندگی باید گوش بسپارم ...
خدای من
مرا خالی کن از این یکنواختی امیخته به حس بی پروائی ...
رهایم کن خدا ...
بگذار تو را با رهایی حس کنم ...
خدایا هر انچه که می دانی به خودت می سپارم ...
کمکم کن که به غیر از تو هیچ نگاهی نوازشم نمی کند ....
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 9:49 بعد از ظهر توسط سارا
|

یه خط قرمز کشیدم دور تا دور خودم ...
نشسته ام وسطش ..
هر کسی پایش رو این وسط می گذارد...
یواش توی گوشش نجوا می کنم :
خواهش می کنم ! این حریم خصوصی منه...
اما این طوری دیگه نمی شه....
می خوام به جاش قفسی بسازم با میله های سنگی...
شاید اینگونه بتونم توی خلوت خودم یه دم ارامش بگیرم ...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 11:25 بعد از ظهر توسط سارا
|

می رو م . . .
به سو ی خاطراتی که می دانم مرا به تنهایی درونم خواهد برد
می روم . . .
به سوی فراموشی
و
می اندیشم پایان این داستان چه خواهد شد !
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 9:11 بعد از ظهر توسط سارا
|
