گاهی نه چنان که مرا شناخته ای منم و نه چنان که تو را دریافته ام تویی !
میان این برهوت چه باید کرد !
باید ماند یا رفت !؟
نه . . . باید گذاشت و گذشت !!
دلتنگم . . . دلتنگ چه ! نمی دانم !
راستش را بگویم دلتنگ همانی ام که نه تو می دانی و نه من !
نه ! نه ! بگذار راسترش را بگویم !
نه دلتنگ لحظه های تازه ام و نه دلتنگ شروع زندگی دوباره . . .
دلتنگم . . . دلتنگ خود خود تــــــو !!!!
امشب حال شاعری رو دارم که می سرود :
" حرف بزن ابر مرا باز کن . . . دیر زمانیست که بارانی ام ! "
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 10:0 بعد از ظهر توسط سارا
|
