تبليغاتX
BåHÖÖne

عهدی با خود کرده بودم  که  دست از نوشتن بکشم ...حق با تو بود ! نوشته های من سیاه نامه ای بی ارزش بود ...  من نه درد  رو  می فهمم  و  نه  درمان  رو  می دونم ! اما تو خیال نکن که  وارث  تموم  درد های عالم هستی  ... همه مانند  همند ...  همه مثل هم تنها   همه مثل هم دردمند    همه  مثل هم گریان توی تنهایی خودشون و  خندان  میان جمع ! 

 

امشب  رو  رو به تموم  قبله  ها   یه  بار دیگه  با خدای خودم حرف زدم ... خودش خوب می دونه  که از تما  ارزوهام  دل بردیده ام ... اما  تا به خودم میام باز  به حال خودم رها شده ام ...

 

منو ببخش  که امشب یه بار دیگه بغضم ترکید و گفتم هر انچه رو که نباید . . .

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 9:4 بعد از ظهر توسط سارا |