یه اتاق نیمه تاریک و سکوت
اما من هم خدائی دارم که همین نزد یکی هاست
می خندم به یه عشق فنا شده زمینی
می فهمم معنی درد را معنی بی کسی را و اشک را
بغض سنگینی که یاداوری خاطراتم با خودش به همراه داره حس کرده ام
توی این تاریکی شب دور از همه خدایم رو صدا یاد می کنم
صداش که می کنم ذره ذره وجودم ارام می شود
حالا من هستم و یه اتاق نیمه تاریک و خدایی که می دونم هیچ وقت تنهام نمی گذاره
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 11:49 بعد از ظهر توسط سارا
|
